
بَسه ساکت نشستن
درِ خونه ها رو بستن
از همه دل بریدن
دل به کسی نبستن
یالا پاشین بجنگین
با این روزای ننگین
چه فایده داره اینجا
حتی نشه بخندیم
13مهر سال روز در گذشت فریدون فروغی
جایی که جندگی را زندگی جا زده اند ادبیاتی باید که در رگش نیست جز مرگ جز مرده، مرده ای که به مدد به بع و چه بع استاد کرکس و جناب کفتار و در معیت حضرت گورکن بوی گند تعفن خود را هم بنشنود.تا مد کمک کند از غیب و مرده در در گور بی ادبی وشاهد شود این گورکن را که تازگی ها با خدای دایی لابی کرده داعی ملایی مکتب نیما هم شده است وشیرین پسر را قصد کرده تا بپوشاند لباس از شعری که ظاهرا زندگی است.
باید دست و دلبازی کرد با این نظر بازان که در لاس با لاشه چه راحتند؟ شاش باید ریخت و پاش کرد بر فرق این ملای گوش به زنگ که نان شبانه ازا درار روزانه ی ارشاد میخورد و چسناله تلاوت می فرماید که گرسنه سر به بالین نهادن به از فرو دادن آن ناگوار است؟ نه حیف شراب که بازهم نه حیف آبجو شعرمان نیست که زندگان را گذاشته بر گوری بشاشیم که شاملو شصت سال پیشتر آه و ناله اش را بر دار شعرش آونگ کرد که گایندگان را به کار و بار مردگان چه کار.اما نه باز هم هم نه نه نه مغز مان که سهل است همان ادرار سرپزشک را هم زهر افعی کنیم بر کامش شاملو
پس بشاش دوباره تو بشاش بر این گور تا گورکن که گرچه مزدش را پیش از آنکه آزادی مارا بفروشند تا قران آخر شاباش گرفته اما لااقل گمان مبرد که در خلوت شهر غورباقه را جواز ششلول میدهند
اما خدمت استاد مفلس: بوزینه ای که تویی کی برازنده این زیر رفتن شده فعلا انگشت افسوس در ما تحت اخلاق اخلاقت بگذارو باهمان خیال ناظمان ترشیده عهد قجر علایقت را ارضاءکن که بوزینه اگر ششلول هم ببندد کسی برایش بلند نمیکند




